تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان زمزمه های یه پسر غمگین

امام زمون الان موقشه بخدا الان موقشه..... ببین داریم چی کار میکنیم

بیا

+ تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:30 نويسنده رضا |

________________ زمزمه های یه پسر غمگین______________________

دوست داشتم

 یکم بلند تر بودم

 اینطورئ

 شاید بت نزدیک تر میشدم خدا

 البته

شاید 

+ تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:16 نويسنده رضا |

________________ زمزمه های یه پسر غمگین______________________

دعاهايي که مي‌خوانيد از بچه‌هاي ايران است. لطفاً آمين بگوئيد:


 
آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بيگيان / ? ساله)

خداي مهربانم! من در سال جديد از شما مي‌خواهم اگر در شهر ما سيل آمد فوراً من را به ماهي تبديل کني! (نسيم حبيبي / ? ساله)
خداي قشنگ سلام! خدايا چرا حيوانات درس نمي‌خواننداما ما بايد هر روز درس بخوانيم؟ در سال جديد دعا مي‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنيم! (نيشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتيم نسل دکترها که آمپول مي‌زنند منقرض شود تا هيچ دکتري نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفري / 11 ساله)

 

اي خداي مهربان! پدر من آرايشگاه دارد. من هميشه براي سلامت بودن او دعا مي‌کنم. از تو مي‌خواهم بازار آرايشگاه او و همه آرايشگاه‌ها را خوب کني تا بتوانم پول عضويت کانون را از او بگيرم چون وقتي از او پول عضويت کانون را مي‌خواهم مي‌گويد بازار آرايشگاه خوب نيست! (فرشته جبار نژاد ملکي / 11 ساله)

خداي عزيزم! من تا حالا هيچ دعايي نکردم. ميتوني ليستت رو نگاه کني. خدايا ازت ميخوام صداي گريه برادر کوچيکم رو کم کني! (سوسن خاطري / 9 ساله)

خدايا! يک جوري کن يک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کيانمهر ره‌گوي / 7 ساله)

خداي عزيزم! در سال جديد کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربياورد آخر او دندان مصنوعي دارد! (الناز جهانگيري / 10 ساله)

آرزوي من اين است که اي کاش مامان و بابام عيدي من را از من نگيرند. آنها هر سال عيدي‌هايي را که من جمع مي‌کنم از من مي‌گيرند و به بچه‌ آنهايي مي‌دهند که به من عيدي مي‌دهند! (سحر آذريان / ? ساله)

بسم الله الرحمن الرحيم. خدايا! از تو مي‌خواهم که برادرم به سربازي برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراري است. مادرم هي غصه مي‌خورد و مي‌گويد کي کارت پايان خدمت مي‌گيري؟ (حسن ترک / 8 ساله)

اي خدا! کاش همه مادرها مثل قديم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بايستم! (شاهين روحي / 11 ساله)

خدايا! کاري کن وقتي آدم‌ها مي‌خوان دروغ بگن يادشون بره! (پويا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اينقدر بزرگ هستي چطوري مياي خونه ما؟ دعا مي‌کنم در سال جديد به اين سؤالم جواب بدي! (پيمان زارعي / 10 ساله)

خدايا! يک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

اي خدا! کاري کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بيگ زاده / 11 ساله)

خدايا! در اين لحظه زيبا و عزيز از تو مي‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌هاي تالاسمي پول عطا کني تا همه ما بتوانيم داروي "اکس جيد" را بخيريم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شويم و در خواب شبانه‌يمان مانند بچه‌هاي سالم پروانه بگيريم و از کابوس سوزن رها شويم. (مهسا فرجي / 11 ساله)

دلم مي‌خواهد حتي اگر شوهر کنم خمير دندان ژله‌اي بزنم! (روشنک روزبهاني / 8 ساله)

خدايا! شفاي مريض‌ها را بده هم چنين شفاي من را نيز بده تا مثل همه بازي کنم و هيچ‌کس نگران من نباشد و براي قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفاي همه ما را بدهد. الهي آمين. (مهدي اصلاني / 11 ساله)

خدايا! دست شما درد نکند ما شما را خيلي دوست داريم! (مينا اميري / 8 ساله)

خدايا! تمام بچه‌هاي کلاسمان زن داداش دارند از تو مي‌خواهم مرا زن دادش دار کني! (زهرا فراهاني / 11 ساله)

اي خداي مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم يک توپ برايم بخرد اما پدرم بدليل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوي خودم مي‌رسم. خدايا دعاي مرا قبول کن.. (رضا رضائي طومار آغاج / 13 ساله)

اي خداي مهربان! من رستم دستان را خيلي دوست دارم از تو خواهش مي‌کنم کاري کني که شبي او را در خواب ببينم! (شايان نوري / 9 ساله)

اي خدايي که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتري! کاش دوباره آقاي احمدي‌نژاد (!) به شهر ما مي‌اومد و دستور ميداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توي کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحديان / 7 ساله)

کاشکي من يه مغازه توپ فروشي داشتم تا ديگه مجبور نمي‌شدم به جاي توپ‌هايي که همسايه‌مون پاره مي‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ايماني / 12 ساله)

خدايا ماهي مرا زنده نگه دار و اگر مرد پيش خودت نگه دار و ايشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (اميرحسام سليمي / 6 ساله)

خديا! دعا مي‌کنم که در دنيا يک جاروبرقي بزرگ اختراع شود تا ديگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه يارمحمدي / 11 ساله)

اي خدا! من بعضي وقت‌ها يادم مي‌رود به ياد تو باشم ولي خدايا کاش تو هميشه به ياد من بيوفتي و يادت نرود! (شقايق شوقي / 9 ساله)

خداي عزيزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را مي‌زديم و فرار مي‌کرديم. خدايا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر اين کار منو به جهنم نبر چون من امسال ديگه اين کار رو نمي‌کنم! (دلنيا عبدي‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجاي اين که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم مي‌فهميدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و اين قدر ايراد نمي‌گرفتند! (هديه مصدري / 12 ساله)

خدايا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برويم، نرسيم. بعد برگرديم خانه با مامان و کيف چاشتم. پاهاي من يک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقي (!) مي‌خوان دعا مي‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزميان / 4 ساله)

خدايا! برام يک عروسک بده. خدايا! براي داداشم يک ماشين پليس بده! (مريم عليزاده / 6 ساله)

خدايا! مي‌خورم بزرگ نميشم! کمکم کن تا خيلي خيلي بزرگ شوم! (محمد حسين اوستادي / 7 ساله) 

خدايا! من دعا مي‌کنم که گاو باشم (!) و شير بدهم تا از شير، کره، پنير و ماست براي خوراک مردم بسازم! (سالار يوسفي / 11 ساله)

من دعا مي‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قيامت به بهشت بروند. (الميرا بدلي / 11 ساله)


خداي مهربان! من يک جفت کفش مي‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسي خدايا! (رويا ميرزاده / 7 ساله)

خدايا! من يک دوستي دارم که پدرش کار نمي‌کند فقط مي‌خوابد و همين طور ترياکي است! خدايا کمک کن که از اين کار بدش دست بردارد. خدايا ظهور آقا امام زمان را زود عنايت فرما. (ليلا احساني فر / 11 ساله)

از کتاب سومين جشنواره بين‌المللي "دستهاي کوچک دعا"

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:54 نويسنده رضا |

________________ زمزمه های یه پسر غمگین______________________

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار خدا بوده ! اگه بی محابا دلها از دستها بهم گره خورد بدون کار خدا بوده ! اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی بدون تنها محرمت خدا بوده ! حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهایی خفه ات کرده شک نکن تنها مرحمت خداست که از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده
+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:43 نويسنده رضا |

________________ زمزمه های یه پسر غمگین______________________

اشک های صورتم هست دونه دونه

تو دنیا کسی قدر دله منو نمیدونه

این دل نمی تونه که بی تو بمونه

دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه

آخه این دله من بی تو شده دیوونه

بری ازش میمونه فقط یه ویرونه


اشک های صورتم هست دونه دونه

تو دنیا کسی قدر دله منو نمیدونه

این دل نمی تونه که بی تو بمونه

دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه

آخه این دله من بی تو شده دیوونه

بری ازش میمونه فقط یه ویرونه


نشستم یه گوشه ای یه اتاق تاریک تنها

شدم خیره به در با کوله باری ز غم

یه نگاه میکنم به در یه نگاه به تلفن

یه حس بهم میگه خاطراتو مچاله کن

چه طور فراموشت کنم تو ای نفس برام

نزاشت تویه دنیا واسم هیچ کس مرام

یه حس بهم میگه که عمر من شده تلف

یه حس دیگه میگه که فقط اون بوده هدف

جونه من بسته به جونت نفسم به نفست

نه نزار بمیرم انتظار دیگه بسه

سوکوتو بشکن یه بار پا بزار رو غرورت

این من عاشق هر روز منتطر غروبت

تا اون روز که بیای میدوزم چشم به در

بیای و ببینی منتظرم با چشم تر


ای دله تنها بسه چشم انتظاری

من موندم و شب هام شب های بی قراری

چرا تنهام میزاری

چرا تنهام میزاری

باز اون چشات دوباره اومد به یادم

باز اون نگات منو داده به بادم

خدا برس به دادم

ای خدا برس به دادم


چقد خودم زدم خودمو برات به آتیش و بس

احساس یج زدن سوختن قاطی شدن

الان دیگه دلم شده برات یه ذره

نمیدونم کی بود چه حرفایی که زد بهت

فکرت نمیره از ذهنم بیرون یه لحظه

یاده نگاهت میوفتم دستام می لرزه

یاد روز خاکستری سرد رفتنت

دیگه قطع کردم امید و از همه

دیگه بسمه پس نزن دستمو

دیگه از همه خسته ام چون

صحبت یکی دو روز نیس صحبت انتظاره من

سه سال و چهار ماه و دو روزه که به انتظارتم
+ تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:28 نويسنده رضا |

________________ زمزمه های یه پسر غمگین______________________

azam porsidan chera ghamgini...javabesh malome chon khengam chon kharam age nabodam donbale dost dashtano asheghi nemiraftam mesle pesrar mizadam be khosh gozaronio eshgho hal na

+ تاريخ جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:39 نويسنده رضا |

________________ زمزمه های یه پسر غمگین______________________

اين را بـــــه ياد بسپـــــار يک نفر ... يک جايي ... تمام

روياهاش لبخند توست ...

و زماني که به تو فکر مي کنه ... ....احساس مي کنه که زندگي واقعا با ارزشه .... پس هر گاه احساس تنهايي کردي ... اين حقيقت رو به خاطر داشته باش ... ...يک نفر.... ...يک جايي ... ....در حال فکر کردن به توست

+ تاريخ جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:34 نويسنده رضا |

________________ زمزمه های یه پسر غمگین______________________

و یادت هست در یک عصر پاییزی چه ها کردی

مرا تنهای تنها با دلی غمگین رها کردی

گذشتی نرم نرمک از نگاهی مانده در باران

چرا با روح سرگردان من اینگونه تا کردی

تمام شعرهایم را برایت یک به یک خواندم

بگو دیوان شعرم را چرا ماتم سرا کردی

و گفتی زیر لب رفتم ، بمان با درد تنهایی

ندانستی غمی شیرین برایم دست و پا کردی

همین امشب دلم می میرد از احساس تنهایی

چه می داند کسی شاید به مرگم اعتنا کردی
+ تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:26 نويسنده رضا |

________________ زمزمه های یه پسر غمگین______________________

در این شبگیر
کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده ست، ای مرغان!
که چونین بر برهنه شاخه های این درخت برده خوابش دور
غریب افتاده از اقران بستانش، در این بیغوله ی مهجور،
قرار از دست داده شاد می شنگید و می خوانید؟
خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما
سپهر پیر بد عهدست و بی مهرست، می دانید؟!
کدامین جام و پیغام؟ اوه
بهار... آنجا نگه کن با همین آفاق تنگ خانه ی تو باز هم آن
کوهها پیداست...
شنل برفینه شان دستارگردن گشته، جنبد، جنبش بدرود
زمستان گو بپوشد شهر را در سایه های تیره و سردش،
بهار آنجاست، ها، آنک طلایه ی روشنش، چون شعله ای .... در دود
بهار اینجاست، در دلهای ما...آوازهای ما
و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود!
هزاران کاروان از خوبتر پیغام و شیرین تر خبر پویان و .... گوش آشنا جویان!
تو چشنفتی بجز بانگ خروس و خر
در این دهکوره دور افتاده از معبر؟
چنین غمگین و هایاهای
کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟
اگر دوریم اگر نزدیک...
بیا با هم بگریم ای چو من تاریک...
+ تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:4 نويسنده رضا |

________________ زمزمه های یه پسر غمگین______________________

تازه وبلاگم یه ساله شده     .......

تولودت مبارک کوچولو

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:33 نويسنده رضا |

________________ زمزمه های یه پسر غمگین______________________

خدمات وبلاگ نويسان جوان